یه دسته گل جانانه..قوقول

لیانا پنج روزدیگه23 ماهه میشه و این یعنی مامانی بجنب که تولد دو سالگیش نزدیکه..هنوز هیچ کاری نکردم باید کم کم خودمو جمع و جور کنم دست دست کردنو بزارم کنار و هی ننالم آی خسته ام آی خواب ندارم و .. باید این فکرو بکنم بهترین روزای زندیگمو خاطره انگیزتر کنم یاد پارسال بخیر ساعت یک و دو شب تازه لیانا میخوابید من مینشستم تا دمدمای صبح بیدار تم تولدش که کفشدوزک بودد درست میکردم و چقدر لذت بخش بود همچنین امشال برام لذتش بیشتره چون دخترم بزرگتر شده و ذوق و شوقش برای تولدش خیلی زیاده میخوام براش شب شاد و شیرینی باشه..خوب قول میدم فردا صبح با لی لی برم خرید برای تم تولدش که حالا بعدا میگم تم مورد نظر من و بابایی چیه فعلا سوپرایز باشهمژهمژه

روزهای ما خدارو هزار بار شکر آروم و بی سر و صدا سپری میشن من و لیانا روزها تنها هستیم بازی میکینی خونه رو تمیز میکنیم ناهار که من و رخملی تنهاییم ولی دیگه از غروب منتظر ورود بابایی مهربون هستیم که از بدو ورودش لیانا شروع به رقصیدن و حرکات اکروباتیک میکنن از ذوق دیدار پدر و بابای مهربون هم با تمام خستگیاش اصلا کم نمیزاره پا به پای لیانا تا وقت خواب باهاش بازی میکنه و پدر و دختر غش خنده چه لذتی بالاتر از دیدن این صحنه هاخیال باطلخیال باطل

لیانا مدتیه که تا پوشکشو عوض میکنم خودش باید پوشک قبلیو توی سطل زباله بندازه منم کلی براش دست و هورا میزدم یه روز که لباسشووی روشن کرده بودم و لباسا شسته شدن خواستم که لباسارو از لباسشویی در بیارم میبینم لباسا پر شده از دونه های ژله مانند حالا هرچی لباشارو در میارم این دونه های زیادتر میشن طوریکه کف آشپزخونه پر شده از دونه های ژله ایی..تا اینکه چشمم افتاد به یه پوشک توی لباسشویی آغاااا مونده بودم بخندم یا گریه کنم این خوشگل خانوم ما یه سری اشتباهی به جای سطل زباله توی لباسشویی پوشکشو انداخته بودنیشخندنیشخند حالا با مهربونی بهش میگم چرا پوشکتو تو لباسشویی انداختی چنان گریه اییی راه انداخته بود فقط تا یه ساعت داشتم آبغوره های لیانارو جمع میکردمماچقلب اینم از دست گل جانانه لیانا جونم

لیانا پرنده هارو خوب میشناسه تا خروس میبینه میگه قوقول حتی اگه کارتونی هم باش تشخیص میده قوقوله کلاغ میگه کاکا اردک هم میگه کوا کوا صداشو در میاره ..

موقع شام یا ناهار که بابایی هم پیشمونه لیانا یه کم اذیت میکنه نه خودش غذا میخوره نه میزاره بابایی طفلک بفهمه چی خورذ دست بابارو میگیره میگه بریم بازی بااب هم یه لقمه میخوره میره با وروجک بازی دوباره میاد سزیع یه لقمه میخوره باز میره و این همچنان ادامه پیدا میکنه الان بابایی تناسب اندام پیدا کردهنیشخند

 

بعد از مدتها بالاخره دخترم از گیره مو استقبال کرد و من کلی ذوق زده شدم ولی وروجک اجازه نداد یه عکس خوب ازش بگیرمخنثی

 

نقاش کوچولوی من با لباس باب اسفنجیش

آرام جانم آرام خوابیده

/ 4 نظر / 21 بازدید
فریده

عزیز خوشکلم ، الهی فدات بشم ، با اون لاک قرمزت . خدا حفظت کنه ، از چشم بد دور باشی . مرجان جون دختر داری دیگه ، باید با ناز و اداهاش کنار بیای و بالاتر از گل بهش نگی ، حالا شمابهش گفتی چرا پوشکو انداختی تو ماشین لباسشویی . معلومه وای و واویلا راه می اندازه . واسه تولدش کاری از دست من برمی آید بهم بگو ، خوشحال می شم بتونم انجام بدم . خدای من لیانا جون دوساله می شه .

مامان منصوره

وای تم باب اسفنجی شو،وای موهاشو،مرجان جون موفق شدی موهاشو ببندیا،[بغل] وااااااااااااااااااااای لاکاشو، این دختره چرا انقدر خوردنی شده؟؟؟؟؟؟؟ از طرف من بچلونش،بوووووس[ماچ]

مامان دردونه

عزیز دلم این چه کاری بووووووووووووووود[قهقهه] قربونت بشم من....

اعظم مامان زهرا

وای خدا موهاشو....عزیزم.... زهرا هم عاشق نقاشیه.....اگه دیوارهای خونمون رو ببینید...... انشالله جشن 120 سالگیش مامانی.....حتما از تم تولدش عکس بذارید تا ماهم ایده بگیریم....